هیچ

هیچ

سروده ی آقای ناصر چمن پیرا با نام "زلزله"

(( زلزله ))

یک شب از ترس صدای زلزله
در دلم وحشت فتاد و ولوله

همچو یک تیری بجستم از کمان
هیچ بیمی نیست همچون بیم جان

پنکه بر فرش آمد از بالای سر
فرش بر عرش آمد از سوی دگر

خانه میچرخید بر گرد و برم
جز فرار خود نبود هیچ در سرم

همچو موشک در خیابان آمدم
با لباس زیر عریان آمدم

گرد و خاک و جیغ و فریاد و فغان
شهر را بگرفته بودش در میان

سجده کردم خالق رب رحیم
چون برستم از خطرهای حجیم

ناگهان از انتهای کوچه ای
ناله ای بشنیدم از یک گوشه ای

مادری با گریه و فریاد و آه

زیر و رو میکرد خاک و سنگ و کاه
:

« بچه ی من طفلکم فرزند من

مانده در آوارها دلبند من
»

رفتم و دیدم نشسته مادرم

خاک عالم ریخت یکجا بر سرم

کاش می رفتم من از این زندگی
تا نمی دیدم چنین شرمندگی

من نبودم جز به قید و بند خود
او نبودش جز غم فرزند خود

ناصر چمن پیرا ۲۹ / ۲ / ۱۳۹۱